حکایت ملانصر الدین و همسرش!

خرید بک لینک

حکایت ملانصرالدین و همسرش

 

روزی همسر ملانصرالدین از او پرسید:

فردا چه می کنی؟

گفت: اگر هوا آفتابی باشد به مزرعه می روم و اگر بارانی باشد به کوهستان می روم و علوفه جمع می کنم

همسرش گفت: بگو ان شاءا…

 

او گفت: ان شاءا… ندارد فردا یا هوا آفتابی است یا بارانی.

 

از قضا فردا در میان راه راهزنان رسیدند و او را کتک زدند.

 

ملانصرالدین نه به مزرعه رسید و نه به کوهستان و مجبور شد به خانه بازگردد.

 

همسرش گفت: کیست؟

 

او جواب داد: ان شاءا… منم.

منبع : بیتوته

 

نیلوفر ایرانی...

ما را در سایت نیلوفر ایرانی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: parmais700 بازدید: 1394 تاريخ: شنبه 22 تير 1392 ساعت: 15

صفحه بندی