نیلوفر ایرانی

متن مرتبط با «داستان ادبی» در سایت نیلوفر ایرانی نوشته شده است

داستان جالب ضرب المثل ران ملخ...

  • نیلوبلاگ

    عبارت بالا به هنگام اظهار تواضع و فروتنی به کار می­رود. فی المثل برای دوست خود هدیه ­ای می­فرستید ولی آن هدیه را در خور شان و مقامش نمی­بینید. در این موقع از عبارت مثلی بالا استفاده کرده چنین می­گویند و یا می­نویسند : «تقاضا دارد این ران ملخ را بپذیرید.»  ...

    ادامه مطلب
  • داستانی جالب نقش حیوان در زندگی یک بچه

  • نیلوبلاگ

      ما حیوانات را خیلی‌ دوست داریم، بابایمان هم همینطور. ما هر روز در مورد حیوانات حرف می‌زنیم ، بابایمان هم همینطور. بابایمان همیشه وقتی‌ با ما حرف می زند از حیوانات هم یاد می‌کند، مثلا امروز بابایمان دوبار به ما گفت؛ توله سگ مگه تو مشق نداری که نشستی پای تلوزیون؟ و هر وقت ما پول می خواهیم می گوید؛ کره خر مگه من نشستم سر گنج نشستم؟ چند روز پیشا وقتی‌ ما با مامانمان و بابایمان می رفتیم خونه عمه زهرا اینا یک تاکسی داشت می زد به پیکان بابایمان. بابایمان ...

    ادامه مطلب
  • داستان جالب و خواندنی مناره کج در اصفهان

  • نیلوبلاگ

    امی گویند حدود 700 سال پیش در اصفهان مسجدی می ساختند . روز قبل از افتتاع مسجد کارگرها و معمارها جمع شده بودند و آخرین خورده کارها را انجام می دادند. پیرزنی از آنجا رد شد و وقتی مسجد را دید به یکی از کارگرها گفت : فکر کنم یکی از مناره هال کمی کجه . کارگرها خندیدند اما معمار که آین حرف را شنید سرع گفت : کمی چوب بیاورید کارگر بیاورید چوب را به مناره تکیه بدهید و فشار بیاورید . کارگرها فشار می آوردند و می گفتند:  و مدام از پیرزن می پرسیدند مادر درست شد !!؟  مدتی تول کشید تا این که پیرزن ...

    ادامه مطلب
  • داستان واقعی عزرائیل در سی سی یو بود!!

  • نیلوبلاگ

    چند وقتی بود در بخش مراقبت های ویژه یك بیمارستان معروف، بیماران یك تخت بخصوص در حدود ساعت ۱۱ صبح روزهای یكشنبه جان می سپردند و این موضوع ربطی به نوع بیماری و شدت وضعف مرض آنان نداشت. این مسئله باعث شگفتی پزشكان آن بخش شده بود به طوری كه بعضی آن را با مسائل ماورای طبیعی و بعضی دیگر با خرافات و ارواح و اجنه و موارد دیگر در ارتباط می دانستند. كسی قادر به حل این مسئله نبود كه چرا بیمار آن تخت درست در ساعت ۱۱ صبح روزهای یكشنبه می میرد. به همین دلیل گروهی از پزشكان متخصص بین الم...

    ادامه مطلب
  • داستانی زیبا از زندگی آلبرشت دورر!

  • نیلوبلاگ

    « داستانی زیبا از زرندگی آلبرشت دورر!» در یك دهكده كوچك نزدیك نورنبرگ خانواده ای با 18 فرزند زندگی می كردند. برای امرار معاش این خانواده بزرگ، پدر می‌بایستی 18 ساعت در روز به هر كار سختی كه در آن حوالی پیدا می‌شد تن می‌داد. در همان وضعیت اسفباك آلبرشت دورر و برادرش آلبرت (دو تا از 18 فرزند) رویایی را در سر می‌پروراندند. هر دوشان آرزو می‌كردند نقاش چیره دستی شوند، اما خیلی خوب می‌دانستند كه پدرشان هرگز نمی‌تواند آن ها را برای ادامه تحصیل ...

    ادامه مطلب
  • داستان کریم خان زند با درویش!

  • نیلوبلاگ

    درویشی تهیدست از کنار باغ کریم خان زند عبور می‌کرد. چشمش به شاه افتاد با دست اشاره‌ای به او کرد. کریم خان دستور داد درویش را به داخل باغ اوردند. کریم خان گفت: این اشاره‌های تو برای چه بود؟ درویش گفت: نام من کریم است و نام تو هم کریم و خدا هم کریم. آن کریم به تو چقدر داده است و به من چی داده؟ کریم خان در حال کشیدن قلیان بود؛ گفت چه می‌خواهی؟ درویش گفت: همین قلیان، مرا بس است. چند روز بعد درویش قلیان را به بازار برد و قلیان بفروخت. خریدار قلیان کسی نب...

    ادامه مطلب