
دانلود رایگان فیلم انیمیشنی و زیبای ارباب برگه ها The Pagemaster 1994 به زبان اصلی با لینک مستقیم و سه کیفیت 1080p + 720p + 480p نام فیلم: ارباب صفحات (برگه ها) – The Pagemaster | سال تولید: 1994 | محصول آمریکا ژانر: کمدی، ماجراجویی | زبان: انگلیسی | فاقد زیرنویس فارسی | مدت: 80 دقیقه فرمت ویدئویی: MP4 | حجم فیلم: 1.2 گیگابایت + 691 + 341 مگابایت خلاصه داستان: پسر بچهای از ترس طوفان وارد کتابحانهای جادویی میشود و در آنجا توسط جادوگری طلسم شده و وارد دن...
ادامه مطلب
عبارت بالا به هنگام اظهار تواضع و فروتنی به کار میرود. فی المثل برای دوست خود هدیه ای میفرستید ولی آن هدیه را در خور شان و مقامش نمیبینید. در این موقع از عبارت مثلی بالا استفاده کرده چنین میگویند و یا مینویسند : «تقاضا دارد این ران ملخ را بپذیرید.» ...
ادامه مطلب
ما حیوانات را خیلی دوست داریم، بابایمان هم همینطور. ما هر روز در مورد حیوانات حرف میزنیم ، بابایمان هم همینطور. بابایمان همیشه وقتی با ما حرف می زند از حیوانات هم یاد میکند، مثلا امروز بابایمان دوبار به ما گفت؛ توله سگ مگه تو مشق نداری که نشستی پای تلوزیون؟ و هر وقت ما پول می خواهیم می گوید؛ کره خر مگه من نشستم سر گنج نشستم؟ چند روز پیشا وقتی ما با مامانمان و بابایمان می رفتیم خونه عمه زهرا اینا یک تاکسی داشت می زد به پیکان بابایمان. بابایمان ...
ادامه مطلب
شما هم وقتی اس ام اس رو اشتباهی به یکی دیگه می فرستین سکته ناقص می کنین؟! ****** مطالب طنز و خنده دار****** پسر داییم تو کنکور ۱۰۰تا مونده به آخر شده بعد داییم شیرینی پخش کرده به داییم میگم چرا خوشحالی حالا؟ گف آخه فک نمیکردم ۱۰۰نفر از این خنگ تر باشن ! ****** مطالب طنز و خنده دار ****** مشکلات از جایی شروع شد که به هر کی گفتیم نوکرتیم فکر کرد واقعاً اربابه ! ****** مطالب طنز و خنده دار ****** همیشه پدرها به پسرشون به عنوان یه فرصت دوباره نگاه می کنن برای جبران ک...
ادامه مطلب
جوکهای زنانه فقط برای خانم ها آقایان نه در ادامه ......
ادامه مطلب
امی گویند حدود 700 سال پیش در اصفهان مسجدی می ساختند . روز قبل از افتتاع مسجد کارگرها و معمارها جمع شده بودند و آخرین خورده کارها را انجام می دادند. پیرزنی از آنجا رد شد و وقتی مسجد را دید به یکی از کارگرها گفت : فکر کنم یکی از مناره هال کمی کجه . کارگرها خندیدند اما معمار که آین حرف را شنید سرع گفت : کمی چوب بیاورید کارگر بیاورید چوب را به مناره تکیه بدهید و فشار بیاورید . کارگرها فشار می آوردند و می گفتند: و مدام از پیرزن می پرسیدند مادر درست شد !!؟ مدتی تول کشید تا این که پیرزن ...
ادامه مطلب
بدون شرح ... !! بدون شرح ... !! نه ..... خداییش اینها زدن رو دست دستفروش های علاالدین ...!!!!! لالایی بابا جون ...........
ادامه مطلب
يک پسر خوب امضاء گواهي نامه اش خشک نشده به رانندگي خانمها گير نميدهد يک پسر خوب امضاء گواهي نامه اش خشک نشده به رانندگي خانمها گير نميدهد ۲ـ یک پسر خوب تنها جوکهايي را بيان ميکند که مورد تائيد وزارت 1) ارشاد اسلامي2) وزارت بهداشت3) وزارت مبارزه با تبعيضات استاني و … باشد. ۳ـ يه پسر خوب کمتر با اين جمله مواجه ميشود”مشتري گرامي دسترسي شما به اين سايت مقدور نمي باشد”.. ـ يه پسر خوب بعد از تک زنگ سراغ تلفن نميره. ۵ـ يه پسر خوب عکس الکسندروگراهام بل رو قاب نميکنه...
ادامه مطلب
چند وقتی بود در بخش مراقبت های ویژه یك بیمارستان معروف، بیماران یك تخت بخصوص در حدود ساعت ۱۱ صبح روزهای یكشنبه جان می سپردند و این موضوع ربطی به نوع بیماری و شدت وضعف مرض آنان نداشت. این مسئله باعث شگفتی پزشكان آن بخش شده بود به طوری كه بعضی آن را با مسائل ماورای طبیعی و بعضی دیگر با خرافات و ارواح و اجنه و موارد دیگر در ارتباط می دانستند. كسی قادر به حل این مسئله نبود كه چرا بیمار آن تخت درست در ساعت ۱۱ صبح روزهای یكشنبه می میرد. به همین دلیل گروهی از پزشكان متخصص بین الم...
ادامه مطلب
« داستانی زیبا از زرندگی آلبرشت دورر!» در یك دهكده كوچك نزدیك نورنبرگ خانواده ای با 18 فرزند زندگی می كردند. برای امرار معاش این خانواده بزرگ، پدر میبایستی 18 ساعت در روز به هر كار سختی كه در آن حوالی پیدا میشد تن میداد. در همان وضعیت اسفباك آلبرشت دورر و برادرش آلبرت (دو تا از 18 فرزند) رویایی را در سر میپروراندند. هر دوشان آرزو میكردند نقاش چیره دستی شوند، اما خیلی خوب میدانستند كه پدرشان هرگز نمیتواند آن ها را برای ادامه تحصیل ...
ادامه مطلب
درویشی تهیدست از کنار باغ کریم خان زند عبور میکرد. چشمش به شاه افتاد با دست اشارهای به او کرد. کریم خان دستور داد درویش را به داخل باغ اوردند. کریم خان گفت: این اشارههای تو برای چه بود؟ درویش گفت: نام من کریم است و نام تو هم کریم و خدا هم کریم. آن کریم به تو چقدر داده است و به من چی داده؟ کریم خان در حال کشیدن قلیان بود؛ گفت چه میخواهی؟ درویش گفت: همین قلیان، مرا بس است. چند روز بعد درویش قلیان را به بازار برد و قلیان بفروخت. خریدار قلیان کسی نب...
ادامه مطلب